تبليغاتX
نسیم -

نسیم

نسیم

 .......

   روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا

   میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها

   گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را

    در  خود نگه میدارد." و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

   فرشتگان   چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن

    گشود : " با    من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه

   كوچكی داشتم،  آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را

   هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه

‌   محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

   سکوتی در  عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت :

  " ماری در راه  لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه

    تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود خدا گفت : 

 "و چه بسیاربلاها  كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی

  ام  برخاستی..."  اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش

  فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

                                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:29  توسط نسیم  |