تبليغاتX
نسیم

نسیم

نسیم

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خورييک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:48  توسط نسیم  | 

كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبودهمه جا تاريك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت، كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد. همچنان در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت، تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده، او را به شدت مي كشد. ميان آسمان و زمين معلق بود... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند: خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟ - خدايا نجاتم بده آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ بله باور دارم كه مي تواني  - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت... با تمام توان اش طناب  را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا  شده... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده  بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:43  توسط نسیم  | 

 یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا. با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی هشتاد و سه ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نود و شش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین چیزی بود خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:32  توسط نسیم  | 

 خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.    از آنجایی که باید ساعاتی را منتظر می ماند. در حال مطالعه بود. و بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از کلوچه کنار دستش می خورد. وقتی او کلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یک کلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد. اما چیزی نگفت. با خود فکر می کرد: عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم ....

   ماجرا ادامه داشت تا اینکه فقط یک کلوچه باقی ماند. با خود گفت: حالا این مردک چه می کند؟؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد....

   تحملش به سر آمده بود. بنابراین، کیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت... وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت. در کیفش را باز کرد تا چیزی بر دارد و در کمال تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا" بسته را از کیف خارج نکرده. خیلی از خودش خجالت کشید!!

   متوجه شد کار زشت در واقع از خودش سر زده. مرد کلوچه اش را بدون خشم با او تقسیم کرده بود... و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او قدردانی یا عذرخواهی کند!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:31  توسط نسیم  |